چه طور تاریکی از نور گریزان نباشد که هست و بودش در گریز از اوست. بگذار از تو بدگویی کنند و تا همیشه بی هادی باشند که «من یضلل الله فلا هادی له...»(1) اما تو به مسلک پیامبران هادی باش که میدانیم «فمنهم من هدی الله و منهم من حقت علیه الضلالة»(2) و حقیقت آن است که بی خردانی که اینگونه نور الهیات را با دهان کثیفشان میخواهند خاموش کنند حقشان گمراهیست که «فریقا هدی و فریقا حق علیهم الضلالة انهم اتخذوا الشیطان اولیاء من دون الله...»(3) و آن که عهد میشکند و در دوستی، شیطان را بر خدا ترجیح میدهد باید به سخره بگیرد ولایت ِ «هادی ِ خدا» را...
وقتی نور باشی، و از نور، و غرق در نورِ یگانه، دشمنانت، دشمنان او هستند و اوست که میپرسد «کیف تکفرون؟» و میگوید که «و من یعتصم بالله فقد هُدِیَ الی صراط مستقیم»(4) آن که صراط مستقیمِ تو را گذاشته از مغضوب علیهم است و ضالین...
-----------------------------
1. هر كه را خداوند گمراه كند، براى او هيچ رهبرى نيست، و آنان را در طغيانشان سرگردان وا مىگذارد. (اعراف 186)
2. پس، از ايشان كسى است كه خدا [او را] هدايت كرده، و از ايشان كسى است كه گمراهى بر او سزاوار است(نحل 36)
3. گروهى را هدايت نموده، و گروهى گمراهى بر آنان ثابت شده است، زيرا آنان شياطين را به جاى خدا، دوستان [خود] گرفتهاند و مىپندارند كه راهيافتگانند. (اعراف 30)
4. و چگونه كفر مىورزيد، با اينكه آيات خدا بر شما خوانده مىشود و پيامبر او ميان شماست؟ و هر كس به خدا تمسك جويد، قطعاً به راه راست هدايت شده است.(آل عمران 101)
------------------
در راستای دههی بزرگداشت امام هادی سلام الله علیه در فضای مجازی
«حجره» اگر چه برای مخاطبهای سریالهای تلویزیون یادآور حجرهی فروش ترهبار و حشمت فردوس و ستایش باشد(!) اما برای عدهای هم «زندگی»ست. همان اتاق سه در چهار با موکتهایی که تقریبن کسی سنشان را نمیداند و احتمالن گلیمی که منتهای اشرافیت حجرهایست! اتاقی که پر شده از خاطرههای تو در تو... از هم حجرهایهای جدید که معلوم نیست کدامشان از کدام دسته است. ممکن است نیمه شب «هذا مقام...»(1)ش بیدارت کند. یا اینکه از گرهی که در مطلب درسش افتاده بی خوابی بکشد. یا هر روز برای تمرین روضه هم شده اشکت را در آورد. یا...
حجره پر است از خاطرهی شبهای امتحان، قیلولههای(2) لذیذ، بحثهای سیاسی، گعدهی روزهای خلوتتر، «توسل» و «عاشورا» و ختم صلواتهای حجره به حجره...
اگر زبان باز کند این دیوار، حکایتها دارد از منبرهای تمرینی برای کتاب و میز و بالش! و روایتهای گونهگونی از رمضانهای شبْ بیدار...
حال و هوای یک اعتکافِ مدام زیر سقف گنبدی، ماجرای رازگونهی این گوشهی بی عزلت است. زندگی سادهای در جمع «انزوا» و «اجتماع»، «وحدت» و «کثرت» است.
درس یک جور دیگر است و خواندنش دیگرتر! روزمرگیها فرق میکند. تمرین زندگیست. زندگی با دههی فجر و حتا زجر! که «الدهر یومان...»(3) کارگاه کارورزی زندگی کردن. و البته تجربهی ناشناخته بودن. آن قدر که وزن نگاههای غریب را میشود حس کرد.
اینها کلمات مختصریست که برای کسی که فضای زندگی طلبگی را لمس کرده مفصل است و به لحظههای بسیاری اشاره میکند. برای کسی که رشتهی تحصیل و مسلک زندگیاش را همزمان انتخاب کرده. روزهایش پر است از جاذبه و جذابیتهایی که برای دیگران غریبند و بسا بی معنا. دردهایی میکشد از جنس دانستن که دانایی درد دارد. زندگیاش درس است و درسش را زندگی میکند. مبدأ ساعتهای روزانهاش اذان است. هر روز پر میشود از سوآل و کنار میآید با پرسشهایی که هیچ ارتباطی با او ندارند! از یارانههای بی هدف تا سِحر و رَمل... مقتدای نماز دیگران میشود حتا گاهی با اکراه. کوتاه میآید در برابر اسلامشناسان یک شبهای که بی منطق، فسلفهاش را به چالش میکشند. در دو راهی روحانیت و جسمانیت، روح را انتخاب میکند که میداند از روح خود در انسان دمید.
حکایت غریبیست و روایتش سنگین... و از نقص سخن پناه میبریم به همان کتیبهای که بالای ورودی نوشته:«فیه رجال یحبون ان یتطهروا والله یحب المطهرین»(توبه-108)
پانوشت:
1-«هذا مقام العائذ بک من النار» ذکری در نماز شب
2- خواب پیش از اذان ظهر
3- «الدهر یومان، یوم لک و یوم علیک» زمانه دو روز است. روزی برای تو و روزی بر تو...(روایتی از امیرالمومنین علیه السلام)
این متن در کازرون نما:
نقل این متن در مدرسهی علمیهی الزهرا:
http://186.womenhc.com/?p=15960&more=1&c=1&tb=1&pb=1
رشد قارچگونهی دستهها و گروهها نزدیک به زمان انتخابات اتفاق تازهای نیست. اما اتفاقی مانند "جبههی پایداری" تا حدودی شرایطش خاصتر از بقیه است. چرا که شعارهایی فراتر از انتخابات سر میدهد. اما این جبهه چیست؟ از نظر افراد و مواضع و شعارها، تا حد زیادی بازسازی رایحهی خوش خدمت است. اما در مورد علت این تغییر عنوان شاید بشود آن را تغییر موضع چراغ خاموش ارزیابی کرد. چرا که آن عنوان برای ساختن جریان «احمدینژاد در مقابل ضد انقلاب» هزینه شد! اما امروز با مواضعی که همان جریان در مقابل یاران احمدینژاد با عنوان جریان انحرافی داشته، در عمل موضع جدید در همان عنوان سابق یک عقب نشینی و اقرار تلویحی به خطاست که مطلوب نیست! از طرفی مواضع بزرگان این جبهه نسبت به هم چندگانگی بزرگی را فریاد میزند و از طرفی تقابل صدر و ذیل مواضع عمومشان واضح به چشم میآید. اگر چه همهی اهالی جبههی پایداری در اعتقاد به وجود جریان انحرافی و تقابلش با چیزی که جریان اصیل مینامند متحدند، اما اوج اختلاف نظرشان در مورد میزان تقصیر رییس جمهور در این انحراف است. در میان بزرگان این جریان بعضی احمدی نژاد را از ایستادن در مقابل رهبری تبرئه میکردند و او را در اوج ولایت پذیری میدانستند و در عین حال بزرگان دیگری از همین افراد تا جایی پیش رفتند که او را مسبب فتنهی بزرگتر خواندند و اعلام کردند در ماجرای 11روزه رییس جمهور در انتظار آشوب و تظاهرات حامیانش بوده! و حتا بالاتر از این او را مسحور و جادو شده معرفی کردند! همین طور یکی از نکات جالب در مواضع عموم جبههی پایداری تعارضیست که در موضعشان در قبال افراد وجود دارد. از طرفی در مورد احمدینژاد قائل به انصافاند. یعنی باید نکات مثبت و فعالیتهای ارزشمندش را ستود و در عین حال ایراداتی کلی به مسائلی مثل همین غیبت 11روزه وارد میکنند. اما در مقابل، سکوت افرادی مثل لاریجانی را بعد از انتخابات ناشی از عدم ولایتپذیریاش معرفی میکنند و تا آنجا پیش میروند که این خطا را موجب احباط اعمال مثبتش میدانند. و حتا از این تندتر، تمام اختلافشان را با اجماع اصولگرایان در حد انتخاب لاریجانی و امثالش در انتخابات خلاصه میکنند. به وضوح اتهامی که به رییس مجلس وارد میکنند در حد عدم تبعیت تام -در مقطعی- از رهبریست و در مورد رییس جمهور اتهامشان در حد براندازی و شبیه به آن!
اما شاید مهمترین تردید در مورد این جبهه نحوهی شکلگیری آن است که بر پایهی نفی بنا شده و نه اثبات. به عبارت دیگر تئوریها و شعارها در مقابل همان جریان انحرافیست و نه موضع اثباتی. و همین عامل باعث میشود ملغمهای از افراد با تفکرات ناهمگون و به صرف مخالفت با یک فرد یا یک جریان شکل بگیرد. همان عاملی که باعث میشود جریان اصلاح طلبی طیفی گسترده از منتقد مصلح تا سلطنت طلب و ضد دین را شامل شود، در صورت موفقیت هر جریان سلبی میتواند اختلافات عمیقی را مثل اختلافات زمان اصلاح طلبان به بار بیاورد.
اگر چه هنوز جبههی پایداری در موقعیت کنش جدی نبوده که بشود ارزیابیاش کرد اما نقاط سیاهی مثل گلایهی آیت الله مهدی کنی نسبت به این قضیه و هم چنین نقض بهترین و بزرگترین شعارشان مبنی بر ولایت پذیری در ماجرای دفع حد اقلی و جذب حد اکثری در آغاز راهشان ثبت شده.

«یه حبه قند» فیلمی است که اهل سینما را راضی میکند و حداقل ابعاد فنی و هنریاش در مقیاس سینمای ایران انتظارات را برآورده میکند. فیلمی که با تخطی عامدانه از ساختار کلاسیک سهپردهای، دو فضای حسی متفاوت (شادی و غم) را بر حادثهای تلخ، لولا میکند. اتفاقات سادهای که در طول فیلم میافتد برای همهٔ ما آشناست. همهٔ ما این شرایط را دیدهایم و بیشترشان را در مورد خودمان لمس کردهایم. از اتفاقات و کنشهای گُلدرشت در فیلم خبری نیست. گرهٔ اصلی آنقدر بزرگ نیست که مخاطب زیاد منتظر حلشدنش باقی بماند. اما درست همینجا است که هنر میرکریمی بیشتر جلوه میکند. آنجا که با وجود تمام این طراحیها، مخاطب از فیلم خسته نمیشود و تا آخر فیلم همراه میشود. فیلمساز شخصیتهای فیلم را به احتمال زیاد از نمونههای واقعی پیرامونش اقتباس کرده است. «یه حبه قند» یک زندگی در جریان است و انسانی که زندگی میکند با زندگی ارتباط برقرار میکند. آنچه مخاطب را از نشاندن پای فیلم خسته نمیکند، حادثههای مهم و دست نیافتنی نیست؛ بلکه مخاطب آنقدر جریان و فضای فیلم را به جریان و فضای زندگی خود نزدیک مییابد که گرهها و روزمرگیهای کوچک فیلم را از آن خود میداند. فضای داستانی به شدت به زندگی شبیه است. حتا اگر دیگر مردم در چنین فضا و شرایطی زندگی نکنند اما اصل و اصالتشان را در چنین موقعیتی میبینند.

بازیگران فیلم شاهکارند گویی که در تمام لحظات فیلم زندگی میکند و مهمتر این که همگی سر جای خودشان خوش نشستهاند. نمیشود گفت یکی از بقیه بهتر بازی میکند. بازیها هم جهت با فضا و ساختار فیلم، به شدت یکدست است. حتا بازی کودکان به شدت در راستای کلیت کار حرکت میکند. این فیلم به شدت کمخطاست و اصلا یک سر و گردن از سینمای ما بالاتر است. از ساختار روان و جاری و یکدست فیلم چندان تخطیای صورت نمیگیرد اگرچه میتوان برخی جزئیات را ناهمگون با کلیت اثر دانست. مثل ماجرای گنج که با توجیه دراماتیک نسبتا موفقش چندان مورد پرداخت قرار نمیگیرد یا حضور قاسم و برگشت او. شاید میشد قاسم در حد همان یک اسم بماند و وجود ابژکتیوش در فیلم حضور نیابد؛ چرا که بیشتر، حضور قاسمِ غایب در فیلم پیشبرنده بود.
میشود در یک جمله «یه حبه قند» را به کمال رسیدن همهی کارهای گذشتهٔ میرکریمی دانست. نگاه خیلی نزدیک و خاص به مرگ و ماوراء در «اینجا چراغی روشن است» به خصوص در سکانس زمین کندن برای گنج که شبیه به قبر میشود جلوه میکند. غربت آمیخته به انکار و ایمان «خیلی دور خیلی نزدیک» را بعد از تشییع جنازه در اوج میبینیم. دغدغههای تنیده در تردید «زیر نور ماه» به خصوص در قسمت مرور کردن تلیقن میت آشکار میشود. و نگاههای پر مسئولیت مادرانه و همسرانهٔ زنِ «به همین سادگی» در گوشه به گوشهٔ فیلم دیده میشود. به طور طبیعی «یه حبه قند» در شکل روایت ساده و خاصش تا حدودی شبیه به «به همین سادگی» است. روزی که «به همین سادگی» را دیدم تصورم این بود که این سبک را نمیشود در مورد کارهایی با پرسوناژ بیشتر تکرار کرد. اما «یه حبه قند» ثابت کرد چنین سبکی را میتوان موفقتر هم ارائه کرد.
این فیلم دینی است، ایرانیست، اخلاقیست، اجتماعیست و خیلی چیزهای دیگر اما هرگز پیامها و مضامینش را توی چشم مخاطب نمیکند. فقط دست بیننده را میگیرد و پرواز میدهد و بعد از تمام شدنش تازه شروع میشود! مخاطب «یه حبه قند» مثل مخاطب دیگر آثار میرکریمی مجبور میشود فکر کند و این بهترین راه است برای تعالیبخشی.
حرف آخر اینکه باید خوشحال بود برای سینمایی که «یه حبه قند» دارد. زمان حرفهای بیشتری در مورد این فیلم دارد.

این متن در "فیروزه":
قند در دل سینما آب میشود
"سهل و ممتنع" اصلاحيست كه به شعرهايي ميگويند كه ضمن داشتن لايههاي عمقي و مفهومهاي خاص، به خاطر ظاهر روانش با مخاطب ارتباط بر قرار ميكنند. شعرهايي كه همچه ساختاري دارند به تناسب مخاطب حرف ميزنند. يعني تا آن حدي كه مخاطب سواد و فهم داشته باشد از شعر متوجه ميشود. اما اشتراكي كه بين همه در مورد اين طور شعرها وجود دارد و باعث ميشود موفقترين باشد، اين است كه هر كدام از خوانندگان يا شنوندگانش با آنچه متوجه ميشوند ارتباط برقرار كنند.
دو: سينما
نه فقط اينجا، كه همهجاي دنيا به طور كلي سينما به دو دسته فيلم تقسيم
ميشود. فيلمهايي كه با هدف بيان يك مفهموم فسلفي يا اجتماعي يا شبيه به
آن ساخته ميشوند. دستهي ديگر فيلمهايي كه براي رضايت مخاطب عام و صِرف
سرگرم كردنشان ساخته ميشود كه البته بيشتر با غرض فروش گيشه و رونق مالي
صنعت سينماست. فيلمهاي دستهي اول معمولن با توجه به رسالتشان فضايي
دارند كه براي عموم مردم خسته كننده و سرد است. چون معمول مردم براي پر
كردن وقت فراغت به سينما رو ميآورند و اين طور فيلمها ميطلبد كه ذهن و
فكر درگير شوند. طبيعيست كه مخاطب خسته ميشود و رغبتي به اين شكل فيلم
نداشته باشد. دسته دوم هم كه غالبن در غرب به سمت پورنو يا مسائل
سرگرمكنندهي ديگر مثل خشونتهاي جذاب و افسانهها و شبيه به اينها
ميروند. و در موارد مشابه وطني با توجه به خط قرمزهاي فرهنگي و البته
محدوديتهاي مالي در درامهاي زرد و عاشقانههاي روزمره خلاصه ميشوند.
در
عين حال اتفاقي كه ميافتد ايجاد خطي جديد است كه انديشهاش را به سينما
تزريق ميكند و در عين حال سرگرمي را فداي مفهوم نميكند. اگر بخواهم مثال
بزنم اولين كسي كه به ذهنم ميآيد "ديويد فينچر" است. او "بازي" را
ميسازد. فيلمي كه نزديك به همهي مخاطبهايش را راضي بدرقه ميكند. يك
ماجراي معمايي كه حسابي به بينندهاش لذت ميدهد. و در عين حال ميشود
ساعتها در مورد مفهوم و منظور فيلم در بحث سياست و اجتماع حرف زد.(شايد
اين فيلم بهترين مصداق اين نوع نباشد اما به خاطر علاقهاي كه به اين كار و
كارهاي ديگر كارگردانش داشتم مثال را اين طور آوردم!)
يك: داستان
چند وقت پيش نوشتهاي از "فرهاد جعفري" خواندم. اگر اشتباه نكنم فضاي
سخنش در اين مضمون بود كه ما در مورد داستان دو جزيره داريم. يك جزيره
مربوط است به آثار فاخر ادبي. داستانها و رمانهايي كه پر از تكنيكها و
تجربهها و زيباييهاي فني داستاننويسيست. و جزيرهي دوم آثاريست كه از
هرگونه ارزش ادبي خاليست. رمانهايي كه نوشته ميشوند تا سرگرم كنند و
معمولن اشك بگيرند! جزيرهي اوليها معمولن شمارگانشان در همان
چندهزارتاي چاپ اول و دوم ميماند و نسخههايشان نصيب بقيهي نويسندگان و
اهل فنش ميرسد(اگر برسد!) اما جزيرهي دوم مدام تجديد چاپ ميشود و مدام
قصهاش با چند تغيير به اسمي ديگر چاپ ميشود. يك بار به عنوان كتاب و
بارها به عنوان قصههاي دنبالهدار مجلههاي زرد!
بعد در مورد كتاب
خودش(كافه پيانو) گفته بود و اين كه سعي كرده پل بزند بين اين دو جزيره.
گفته بود كه كماند كساني كه داستانشان هم مورد قبول اهل فن باشد(اگر چه
به عنوان اثر برگزيده و برتر و به اصطلاح تاپ شناخته نشود) و هم مخاطب بخرد
و بخواند و توصيه كند و در نتيجه شمارگانش بالا برود.
(توي متن اين قسمت توضيحات من از نوشتهي خود فرهاد جعفري بيشتر شد!)
حركت: حوزه علميه
مثل چیزی که در موردهای قبل نوشته شد در مورد حوزه هم تا حدودی صادق
است. دستهای که نزد اهل فن مقبول است اما "سطح" چندان ارتباطی با فضایشان
برقرار نمیکنند. و خودشان هم به دلایلی -که میشود در جای خودش به طور مفصل مورد
بحث قرار بگیرد- سعی چندانی برای نزدیک شدن نمیکنند. از طرفی کسانی که در حد اقل
قرار دارند معمولن کسانیاند که بیشتر برخورد دارند. این گروه هم اگرچه برای هدفهای
کوتاه مدت فایده دارند اما نمیشود به عنوان پیشبرندهی اهداف بلند مدت و حل
کنندهی معضلهای پیچیده و دردهای کهنه رویشان حساب چندانی باز کرد.
نمیشود از این حقیقت گذشت و گفت که روحانیت در موضوع جمع بین دو طرف بی حرکت
بوده. آن طور که هستند کسانی که در تاریخ این ویژگی را داشتهاند و به این شکل
حرکت کردهاند. اما بدون شک جمعیت روحانیونی که بین جزیرهی اول و دوم نقش پل را
بازی میکنند به هیچ وجه به اندازهی کفایت نیست. البته این نکته هم برای هر کسی
که کوچکترین دغدغهای در این مورد دارد یا از فضای حوزه مطلع باشد واضح است که
این کمبود عددی، در اصل و اساس وجود دارد! به عبارتی تعداد کل طلبهها و روحانیون
به نسبت جمعیت مخاطبشان به شدت ناچیز و اندک است. (موضوع تعداد روحانی هم از آن
مسائلیست که یک مجال برای مفصل گویی لازم دارد!) اما در هر صورت غرض اشاره به
ضرورت ایجاد رابطه در این میان بود که در طولانی مدت طبقهای به اسم
"عوام" را به شکل دردسر آفرینش از بین میبرد. و در حقیقت بینش عموم را
از حالت عام بیرون میآورد و به سمت اندیشهی بیشتر میبرد.
و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین
چند ماه بعد از خوابیدن سر و صدای دفاع 8 ساله به دنیا آمدهام. و این یعنی
اینکه بین آنهایی که نه جنگ را دیدهاند و نه حتا آن را نفس کشیدهاند
جزء بزرگترینهایم. و عبارت دیگرش میشود اینکه هم سن و سال ایران بدون
جنگم.
شاید از طرفی حق باشد که بزرگترهای اهل انقلاب و دفاع
بخواهند نسل «ما بعد از جنگیها» درک کند و احترام بگذارد به حماسهشان.
اما آیا حق میدهند آنها که ما بعد از جنگیها نفهمیده باشیم رنگ
حماسهشان را؟!
من از دفاع 8 ساله چیزی جز چند خاطرهی پدرانه و
مُشتی «حاجی و سید» فیلمهای جنگی چیزی ندیدهام. تلخترین قسمتش اینجاست
که نسل من دفاع را شنیده، اما قداستش را نه.
یادم میآید بعد
از دیدن یکی از فیلمهایی که هالیوود برای مقدس کردن جنگشان ساخته، چند
خطی نوشتم در این فضا که "حالا میتوانم تصور کنم عمق مسئلهی 8 سال دیوار
گوشتی در برابر آتش را"
حقیقت این است که دغدغهی من، نسل
68یها نیست. آنچه آزارم میدهد تصور آیندهای گنگ از نسلهای بعد است.
شاید 98یها! نسل من دستکم خاطرههایی را از سینههای داغ دیده شنیده. آن
قدر که حرارت دلش را سوزانده. اما فرزندانی که تا چشم باز میکنند چشم ِ
همهی آن روزیها را بسته میبینند...!
چیزی که فکرم را مشغول
میکند آیندهایست که فرزندانش هر چند پاک و حقطلب، از کمفروشی
دیروزیها و امروزیها، در «حماسه و مقدس» بودن، بلکه در حق بودن دفاع
تردید کند. وقتی میشود هنوز آتشهای باقی مانده سرد نشده عدهای ایستادگی 8
ساله را "برادر کشی" خطاب کنند و عدهای دیگر نهضت ضد جنگ راه بیاندازند،
میشود از آنها که سالها بعد از این میآیند و از همهی آن دفاع قدسی چند
"قطعه" و یک "هیچ" میبینند انتظار داشت هم پیمان بمانند؟
غرض
از این چند خط، تلنگری بود به آنها که بودند و کاری نکردند –یا نتوانستند
بکنند!- برای حکاکی ِ ماندگار تصویرهای دفاع. و "ما" بعد از جنگیها که
شاید تکلیف ننوشتهی گذشتهی نزدیک هم به دوشمان باشد. تا بدانیم آیندهای
در راه است که باید گذشته و امروزمان را آن طور که شایسته است بداند.